تبليغاتX
پرنده مسافر

تعدادي مرد در رخت كن يك باشگاه گلف هستند  موبايل يكي از آنها زنگ مي زند

مردي گوشي را بر ميدارد و روي اسپيكر مي گذارد و شروع به صحبت مي كند

همه ساكت ميشوند و به گفتگوي او با طرف مقابل گوش مي دهند

مرد: بله بفرماييد

زن: سلام عزيزم منم باشگاه هستي؟

مرد:سلام بله باشگاه هستم

زن : من الان توي فروشگاهم يك كت چرمي خيلي شيك ديدم فقط هزار دلاره ميشه بخرم؟

مرد: آره اگه خيلي خوشت اومده بخر

زن:مي دوني از كنار نمايشگاه ماشين هم كه رد ميشدم ديدم اون مرسدس بنزي كه خيلي دوست داشتم رو واسه فروش آوردن خيلي دلم ميخواد يكي از اون ها رو داشته باشم

مرد:چنده؟

زن:شصت هزار دلار

مرد:باشه اما با اين قيمتي كه داره بايد مطمئن بشي كه همه چيزش رو به راهه

زن: آخ مرسي يه چيز ديگه هم مونده اون خونه اي كه پارسال ازش خوشم ميومد رو هم واسه فروش گذاشتن 950000 دلاره

مرد: خوب برو بگو 900000 تا اگه ميتوني بخرش

زن: باشه بعدا ميبينمت خيلي دوست دارم.

مرد:خداحافظ

مرد گوشي را قطع ميكند مرد هاي ديگر با تعجب مات و مبهوت به او خيره ميشوند

بعد مرد مي پرسد: اين گوشي مال كيه؟؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 آبان1389ساعت 19:25  توسط امیرحسین | 

مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب نگاه میکرد.

 شیوانا (در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت ودانایی می دانستند) از آنجا می گذشت.

او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.

مرد جوان وقتی شیوانا را دید بی اختیار گفت:" عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟

"شیوانا برگی از شاخه افتاده روی زمین کند و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت:" به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن میسپارد وبا آن می رود." سپس شیوانا سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت  و داخل نهر انداخت . سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.

شیوانا گفت:"این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و درعمق نهر قرار گیرد.حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را!"

مرد جوان مات و متحیر به شیوانا نگاه کرد و گفت:" اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست!؟

لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!"

شیوانا لبخندی زد و گفت:" پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده."

 شیوانا این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با شیوانا همراه شد. چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از شیوانا پرسید:" شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟"

شیوانا لبخندی زد و گفت:" من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به رودخانه هستی به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که به سوي هدفي مي رود پس از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم. من آرامش برگ را می پسندم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 مهر1389ساعت 19:41  توسط امیرحسین | 

پروفسور فلسفه با بسته  سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت.

وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.

سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟

و همه دانشجویان موافقت کردند.

سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛ سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.

بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.

در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.

اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشينتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."

پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چکاب پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.

همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.

اول مواظب توپ های گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."

یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟

پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در زندگي شلوغ هم ، جائي برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست! "

حالا با من یک قهوه میخوری؟

 

 پ ن : ........

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 مهر1389ساعت 19:5  توسط امیرحسین | 

در وجودم دلتنگی زبانه می کشد وقتی که روزهای خوب بودنش را به یاد می آورم!

چه زیبااست عطر حضورش در جاده زندگی ام.

دفتر شعرم را همیشه با وجود او گشوده ام و شعرهایم را برایش خوانده ام

پس از او تمام آرزوهایم  در آتش دلتنگی سوخت.

 

 

میان کوچه می پیچد صدای پای دلتنگی

به جانم می زند آتش غم شبهای دلتنگی

چنان وامانده ام در خود که از من می گریزد غم

منم تصویر تنهایی منم معنای دلتنگی

چه می پرسی زحال من؟ که من تفسیر اندوهم

سرم ماوای سوداها دلم صحرای دلتنگی

در آن ساعت که چشمانت به خوابی خوش فرو رفت

میان کوچه های شب شدم همپای دلتنگی

شبی تا صبح با یادت نهانی اشک باریدم

صفایی کرده ام در آن شب زیبای دلتنگی
 
.........
 
 
پ ن: تصمیم داشتم دیگه نیام ولی اصرار دوستان باعث شد.
گفته بودم اگه علی نیست منم نمیام.....
دلم براش خیلی تنگه.... جاش خالیه .خیلی.
 
اینم به یاد علی نوشتم.روحش شاد....
 
پ ن۲: علی دوست دارم.تو همیشه پیشمی...
+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387ساعت 9:28  توسط امیرحسین | 
 

دستور العمل : 

در جای خالی هر یک از جملات مقیاسی زیر ابتدا اسم کسی را که دوست دارید یا شیفته ی او هستید بنویسید . بعد مشخص کنید که تا چه اندازه با هر یک از جملات موافق هستید . برای این کار از مقیاس ۹ درجه ای که در آن ۱= اصلا ۵ = به طور متوسط ۹ = به طور کامل استفاده کنید . از بقیه ی اعداد بین ۱ و ۹ بر اساس سطح موافقت خود با جملات کمک بگیرید .

1-      به شدت در فکر راحتی .......... هستم.

2-      با .......... روابط بسیار گرمی دارم.

3-      در مواقع دشوار می توانم روی .......... حساب کنم.

4-      .......... می تواند در مواقع دشوار روی من حساب کند.

5-      آماده ام هر چه دارم با .......... قسمت کنم.

6-      .......... خیلی مرا از نظر عاطفی حمایت می کند.

7-      .......... را از نظر عاطفی خیلی حمایت می کنم.

8-      با .......... خیلی خوب ارتباط برقرار می کنم.

9-      در زندگی خود خیلی به .......... بدهکار هستم.

10-   خیلی خودم را به .......... نزدیک احساس می کنم.

11-   با .......... روابط بسیار خوشایندی دارم.

12-   به نظر خودم .......... را خیلی خوب درک می کنم.

13-   .......... خیلی خوب مرا درک می کند.

14-   فکر می کنم که می توانم به ........... افتخار کنم.

15-   برخی اسرار خودم را در اختیار .......... می گذارم.

16-   هیچ چیزی مرا به اندازه ی دیدن .......... بر نمی انگیزد.

17-   تعجب می کنم که در طول روز نیز خواب ........... را می بینم.

18-   رابطه ی من با ........... خیلی رمانتیک است.

19-   شخصا ........... را خیلی جذاب می دانم.

20-   به نظر من ........... یک فرد ایده آل است.

21-   اصلا نمی توانم فکر کنم که فرد دیگری مثل ........... بتواند مرا اینقدر خوشحال کند.

22-   ترجیح می دهم با ........... باشم نه با هر کس دیگری.

23-   هیچ چیزی مهم تر از رابطه ی من با ........... نیست.

24-   مخصوصا دوست دارم ........... رابطه ی فیزیکی داشته باشم.

25-   در رابطه ی من با ........... تقریبا سحر و جادو وجود دارد.

26-   واقعا ........... را می پرستم.

27-   نمی توانم بدون ........... زندگی کنم.

28-   رابطه ی من با ........... خیلی هوس انگیز است.

29-   وقتی فیلمهای عاشقانه نگاه میکنم و وقتی رمانهای عشقی می خوانم به یاد ........... می افتم.

30-   در مورد ........... همیشه خیال پردازی می کنم.

31-   متقاعد شده ام که ........... را دوست دارم.

32-   تلاش من این است که رابطه ام را با ........... حفظ کنم.

33-   به علت تعهدی که نسبت به ........... دارم اجازه نمی دهم کسی بین ما دخالت کند.

34-   معتقدم که رابطه ی من با ........... همیشه ثابت خواهد می ماند.

35-   هیچ چیزی نمی تواند در تعهد من نسبت به ........... خلل وارد کند.

36-   عشق من نسبت به ........... تا اخر عمرم باقی خواهد ماند.

37-   همیشه نسبت به ........... احساس مسئولیت خواهم کرد.

38-   تعهد من نسبت به ........... بسیار سفت و سخت است.

39-   نمی توانم تصور کنم که بین من و ........... فاصله بیفتد.

40-   در مورد عشق خود نسبت به ........... تردید ندارم.

41-   رابطه ی خودم را با ........... دائمی می دانم.

42-   رابطه ی خودم را با ........... یک تصمیم گیری عاقلانه می دانم.

43-   خودم را نسبت به ........... مسئول می دانم.

44-   تصمیم دارم به رابطه ی خود با ........... ادامه دهم.

45-   حتی زمانی که ........... رفتار نامناسب دارد سعی می کنم رابطه ی خود را با او حفظ کنم.


نمره گذاری :
15
جمله اول صمیمیت ، 15 جمله بعدی هوس و 15 جمله آخر ی تعهد را منعکس می کنند. اعدادی ر که در جلو هر گروه 15 جمله ای گذاشته اید جمع کنید تا سطح شما در سه عنصر عشق معلوم شود.

برای تفسیر نتایج خود می توانید به درجه بندی زیر نگاه کنید .

مقایسه نتایج خود با نتایج دیگران ( هنجار ها  (

نتایج

در صد ها

صمیمیت

هوس

 تعهد

93

73

85

15

102

85

96

30

111

98

108

50

120

110

120

70

129

123

131

85

با ارزیابی شدت نسبی سه عنصر عشق می توانید از تفسیر های زیر کمک بگیرید تا بدانید که معشوق خود را چقدر دوست دارید .

فقدان عشق: در این نوع رابطه هیچ یک از عناصر عشق و جود ندارد. این رابطه را در زندگی روزانه با مردم عادی داریم . اگر احساستان درباره معشوقتان از این نوع باشد می توان گفت رابطه تان در معرض خطر است .

 : همدلی این احساس زمانی دست می دهد که هوس و تعهد به مقدار کم حضور داشته باشند . اما صمیمیت در حد بالایی باشد . این احساس رامعمولا در مورد دوستان صمیمی داریم .

وسوسه یا شور و شوق:  از ویژگی های روابطی است که در آنها هوس شدید است اما صمیمیت و تعهد در سطح ضعیفی قرار دارند.

عشق خالی:  
زمانی احساس می شود که تعهد قوی باشد اما هوس و صمیمیت در سطح پایینی قرار گیرند .

عشق رمانتیک :هوس و صمیمیت شدید است اما به اندازه کافی زندگی مشترک یا تجربه مشترک ندارند تا متقابلا احساس تعهد کنند .

عشق عاطفی
: صمیمیت و تعهد شدید است اما هوس ضعیف . 

عشق ساده لوحانه: هوس و تعهد بالاست اما صمیمیت ضعیف است .در زوجهایی دیده می شود که یک عنصر مشترک قوی دارند و به همین دلیل تصمیم می گیرند ازدواج کنند حتی اگر یکدیگر را نشناسند . آنها پس از آنکه نسبت به هم متعهد می شوند احساس صمیمیت می کنند . گاهی هم احساس می کنند همدیگر را دوست ندارند .

عشق آرمانی: این عشق کامل سه عنصر را به طور سخاوتمندانه در خود دارد .همانطور که اشترنبرگ می گوید : رسیدن به این مرحله خیلی آسانتر از نگهداشتن آن است . "آیــــا می توانید عشق آرمانی داشته باشید شما و همسرتان ؟  "!

8 نوع شیوه دوست داشتن از نظر اشترنبرگ

تعهد

 

 

هوس

 

صمیمیت

 

___ 

 

ضعیف

 

ضعیف

 

ضعیف

 

فقدان عشق

 

ضعیف

 

ضعیف

 

قوی

 

همدلی

 

ضعیف

 

قوی

 

 

ضعیف

 

شور و شوق

 

قوی

 

 

ضعیف

 

ضعیف

 

عشق خالی

 

ضعیف

 

قوی

 

 

قوی

 

 

عشق رمانتیک

 

قوی

 

 

ضعیف

 

قوی

 

 

عشق عاطفی

 

قوی

 

 

قوی

 

 

ضعیف

 

عشق ساده لوحانه

 

قوی

 

 

قوی

 

 

قوی

 

 

عشق آرمانی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 20:56  توسط امیرحسین | 
 

  خبر مرگ من آرام در صدایت ریخت

  ناگهان شانه هات لرزید ند

 

  چشم ها را کلافه                

 

   پشت سر هم باز و بسته می کردی

روی مرطوب گونه ات آرام قطرهایی درشت غلتید ند

صبح تاریک و سرد بهمن ماه از دهان ها بخار می آمد

مرده ها را به نوبت انگاری توی غسالخانه می چیدند

دست بی اعتنا و سنگینی که مرا روی تخته می شست

چشم های غریب و غمگین ات پشت دیوارها نمی دیدند

مثل تازه عروسها وقتی پیکرم را سپید پیچیدند

بعد از آن دست دیگری آمد پلک سنگین و خیس من را بست

 

                برای ابدیت بست چشمم را...!!


چشم های تو دیگر از امروز گریه های مرا نمی دیدند

زیر سنگینی تابوت انگار دلم از ترس و غصه می ترکید

مشتی از خاک های بی وقفه توی آغوش باد رقصیدند

هی سرت داد می زدم .....!!

                             برگرد.....برگرد


من از این گور سرد می ترسم

گوش هایت چقدر کر شده بود..!

حرفهای مرا نفهمیدند

گریه های تو کلافه ام می کرد

ناله هایم بلند تر شده بود

اسکلت های پیش کسوت تر گورستان به من و ناله ام خندیدند

هق هق تو شدیدتر می شد



چون روال همیشگی هر کسی سوره ای خواند و دور شد از من


                          خدا بیامرزتش....!!


دستهایی فشرد دستت را

صورتت را سه بار بوسیدند

توی پیراهن سیاه خودت مثل یک تکه ماه می ماندی

دلم تنگ میشود بی تو

هم از این گور سرد می ترسم

شهر سرد و بهمن ماه

سایه ات روی سنگ قبرم می لرزید

مثل هر پنجشنبه می آیی

 

فاتحه ای می خوانی

من به پایان رسیده ام کم کم

شانه های تکیده ام اینجا زیر باران وبرف پوسیدند

اینجا یا ابری است یا باران می بارد

روی این شهر لعنتی انگار خاک سنگین مرده پاشیدند.....!!

 

                                مرگ من...

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 12:18  توسط امیرحسین | 

در دلم حرفیست

 

سنگین می شوم

 

گرچه خود سنگم

 

غمگین می شوم

 

قبل هر چه من بگویم کیستم

 

تخته سنگی تنها

 

سخت و ساکت

 

هم نفس با تن این دریا

 

مست و راکد

 

جای پای اولین آدم شدم

 

چشم خاک گرمترین آدم شدم

 

عمری به تنهای گذشت

 

درمانده بودم روی کیش

 

حکم سکوت بر لب

 

گردانده بودم سوی کیش

 

دوست دارم بشکنم این حکم را

 

تا که گویم قصه ی همچون سراب

 

قصه  ای از یک دلی چون تکه سنگ

 

           

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 11:12  توسط امیرحسین |